X
تبلیغات
خاکی

خاکی

دلتنگی

ffgghhhj

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت11:9 قبل از ظهرتوسط منم | |

kojaeiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii?

+نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت11:11 قبل از ظهرتوسط منم | |

kojaaeiiiiiiii?

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت11:54 قبل از ظهرتوسط منم | |

داستان ما وخدا

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.

بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.

خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.

خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان

بنده: خدايا سه رکعت زياد است

خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟

خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله

بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!

خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله

بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم

خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم



بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد



خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد

خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!

خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد

ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟

خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...


بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت4:37 بعد از ظهرتوسط منم | |

داستان ما وخدا

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.

بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.

خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.

خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان

بنده: خدايا سه رکعت زياد است

خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟

خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله

بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!

خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله

بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم

خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم



بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد



خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد

خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!

خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد

ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟

خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...


بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت4:35 بعد از ظهرتوسط منم | |

http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/y.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/a.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/3.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/0.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/1.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/1.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/s.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/a.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/h.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/a.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/n.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/d.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/j.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/a.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/h.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/e.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/d.gif"/> border="0" src="http://ak.webfetti.com/assets/fonts/gif/reflect/s/i.gif"/>
>

کد'>http://www.kod19.blogfa.com"/>کد افکت زیبا

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت4:19 بعد از ظهرتوسط منم | |

align=center bgColor=#ccccff border=1>






 http://kod19.blogfa.com"
target=_blank>اتاقچه کدهاي زيبا ::: سفارش کد رايگانsrc="http://kod19.persiangig.com/image/khiyav3.gif" border=0>

http://www.kod19.blogfa.com"/>
سفارش کد رايگان

title=""
style="WIDTH: 107px; HEIGHT: 45px" border=0
classid=clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6>http://kod19.persiangig.com/video/Amin%20Rostami%20-%20Eshgham%20%5BMUSIC2MUSIC2%5D%20128.mp3">
 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت4:6 بعد از ظهرتوسط منم | |

این جا...

از اینکه  آمده ای  تا  بپرسی  احوالم

شبیه روز نخستین دوباره خوشحالم

هنوز مثل همیشه به غصه می خندم

هنوز   مثل   همیشه   به  درد   پابندم

آهای   یار صمیمی     رفیق  دیرینه

کسی  نمانده  برایم  به  غیر   آیینه

هوای خانه پر از بوی غربت و درد است

وشهر گرم شما در نگاه من سرد است

هوای شهر شما با دلم نمی سازد

کسی  به  آینه و آب  دل  نمی بازد

هزار حرف نگفته زبان گفتن نیست

هزار راه نرفته  و پای رفتن نیست

هنوز  لحظه دیدار  جاده  می لرزد

و باز دست دلم بی اراده می لرزد

برای  آمدنت    مثل   قبل   بی تابم

اگر چه کنج زمستان اسیر سردابم

اگر چه  رنگ غروبم  طلوع خواهم کرد

و گر چه آخر خطم  شروع خواهم کرد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت4:8 بعد از ظهرتوسط منم | |

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت3:43 بعد از ظهرتوسط منم | |

 

دوستت دارم را کجا بنویسم که ماندگار باشد؟

روی تن شبنم ؟ اگر از شاخه چکید چه؟

 

روی لبخند گلبرگ؟ با زمستان چه کنم؟

 

روی بستر ساحل ؟ پس چگونه جلوی رقص موج را بگیرم؟

 

پس بهتر انست که در لحظه لحظه دلتنگی هایم دوستت دارم را زمزمه کنم چرا که همیشه دلتنگ توام



 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت3:29 بعد از ظهرتوسط منم | |

قیمت عشق

من که از درون دیوارهای مشبک  ، شب را دیده ام
و من که روح را چون بلور برسنگینترین سنگ های ستم کوبیده ام
من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام و من....باز آفریننده اندوه
هرگز تسلیم ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد
زیرا
نه من ماندنی هستم و نه تو
آنچه ماندنی است
ورای من و توست.

برای خریدن عشق هرکس هرچه داشت آورد.

دیوانه هیچ نداشت وگریست.گمان کردند

چون هیچ ندارد می گرید

اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشک است.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت3:20 بعد از ظهرتوسط منم | |

داستان

گلدان صداقت

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت که تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا از میان آنان دختری سزاوار را برگزیند.

وقتی که خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد زیرا او می دانست که دخترش مخفیانه عاشق شاهزاده است.
او این خبر را به دخترش داد. دخترش گفت که او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو بختی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند اما فرصتی است که دست کم برای یک بار هم که شده او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرارسید و شاهزاده به دختران گفت: به هریک از شما دانه ای می
دهم،

کسی که بتواند در عرض شش ماه زیبا ترین گل را برای من بیاورد ملکه آینده چین می شود. آن دختر هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد. دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و آنان راه گلکاری را به او آموختند. ا

اما بی نتیجه بود و گلی نرویید. روز موعود فرا رسید دختر با گلدان خالیش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام با گل زیبایی به رنگ ها و شکل های مختلف در گلدانهای خود حاضر شدند. شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد که دختر خدمتکار، همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده گفت: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراطور می کند؛
گل صداقت ............
زیرا چیزی که به شماها داده بودم دانه نبود بلکه سنگریزه بود. آیا امکان دارد گلی از سنگریزه بروید؟؟؟
!!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت2:49 بعد از ظهرتوسط منم | |

 

پروردگارم در جوانی دلی همچو پیر دارم      در این دله تار زده اندکی غم دارم

  گه گاهی دستی کش بر دله ما                   که در پیری هم دلی جوان دارم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت2:15 بعد از ظهرتوسط منم | |

 

 

روز اول شوخی شوخی جدی شد

شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو بود

و جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن تو

************************************

باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد

عکس تو خنده به لب داشت

ولی اشک چشم مرا جاری کرد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت2:1 بعد از ظهرتوسط منم | |

 

 

اگر پیراهن یوسف علاج درد یعقوب است
علاج درد ما هم دیدن یاران محبوب است

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت1:57 بعد از ظهرتوسط منم | |